Wednesday, September 15, 2021
HomeGüneyمسألۀ ملٌی و مضامین مربوط به آن   یونس پارسابناب

مسألۀ ملٌی و مضامین مربوط به آن   یونس پارسابناب

Author

Date

Category

مسألۀ ملٌی و مضامین مربوط به آن

 

یونس پارسابناب

امروزه بعد از گذشت بیست و هشت سال از انقلاب 1357 مقولۀ مسألۀ ملٌی و مضامین آن – ستم ملٌی، شوونیسم، پان­ایسم و اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی – با توجه به نقش و کارکرد عینی آنها در ایران از اهمیتی تام و خاص برخوردار است. بررسی تاریخ سیاسی ایران در صد سال گذشته در پرتو تحول و تطور مسئله ملٌی و مضامین مربوط به آن بر اهمیت این موضوع صد چندان میافزاید. این واقعیتی است که هم در دورۀ پهلوی ها (1357-1299) و هم در دورۀ جمهوری اسلامی (از 1358 تا کنون) مقولۀ مسئلۀ ملٌی و مضامین مربوط به آن نه تنها از سوی دولتها و اکثر نیروهای سیاسی و فرهنگی جامعه آن طور که شاید و باید مورد بحث و تفحص قرار نگرفته  است، بلکه در اکثر مواقع روی آن مقوله­ها سرپوش گذاشته شده و حتی وجود آنها اساسا انکار شده است. در صورتی­که یک نگاه اجمالی به سیمای جمعیتی، قومی و مردمشناسانه  ملٌیت های ساکن ایران به روشنی نشان میدهد که مسئلۀ ملٌی در ایران مسئلۀ غامض و پر اهمیتی است که حل آن باید بر اساس یک مشی دمکراتیک – مشارکتی در سر لوحۀ برنامه­های عملٌی سازمانها و نیروهای اجتماعی و سیاسی باشد که خواهان سه اصل جنبش مردم ایران در صد سال گذشته تاریخ ایران (استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی) هستند. 

به نظر نگارنده، در حال حاضر اکثر نیروهای سیاسی و جنبش­های وسیع اجتماعی در جهان به سوی پذیرش اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی و وجود تنوع و تکثر قومی، مذهبی ونژادی پیش  می­روند و راهبرد یکپارچگی، همبستگی و یکسان سازی دولتی – کشوری (Nation-State) با توسل به اهرمهایی چون انکار، ستم ملٌی و سرکوب فرهنگی، سیاسی و نظامی کارآرایی خود را پیش از پیش از دست داده است. امروزه تلاش در جهت دستیابی به هویت ملٌی و فرهنگی و برخورداری از آزادیهای ملٌی و اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی خواست اکثریت ملٌیت­های گوناگون در تمامی کشورهایی است که مثل ایران دارای تکثر فرهنگی و ملٌی هستند.1

در حال حاضر از 190 کشور عضو سازمان ملل متحد، نزدیک به 150 کشور کثیرالمله و چند زبانی محسوب می­شوند. در کشورهایی که هنوز مسئلۀ ملٌی یکی از موانع بزرگ پیشرفت است، دولت­ها و نهادهای سیاسی و فرهنگی باید راه حل­های مناسبی اتخاذ نمایند که ضمن حفظ و گسترش هویت ملٌی و فرهنگی ملٌیت­های مختلف، همبستگی کشوری – دولتی (Nation-State) و اتحاد بین آنها نیز تقویت گردد. به گمان نگارنده، این امر یعنی اتخاذ راه حل های مناسب و دموکراتیک، یکی از پیش زمینه­های اساسی برای ایجاد دموکراسی و جامعه­ای آباد و آزاد از نظام جهانی سرمایه در کشورهای جهان سومی مثل ایران است.

در اکثر کشورهای توسعه نیافته پیرامونی (جهان سوم) همگونگی کشوری و اتحاد ملٌیت­ها بخاطر علل تاریخی و سیاسی که عمدتا ناشی از ماهیت و چگونگی حرکت سرمایۀ جهانی در این کشورها بوده است، ایجاد نشده است. در حالی که ملٌیت­های متنوع از نظر زبانی، مذهبی و نژادی در اکثر کشورهای توسعه یافته متروپل (جهان اول) با حفظ هویت خود با آرامش در کنار یکدیگر زندگی می­کنند، ما شاهد ناآرامی­ها و جنگهای شدید ملٌی – قومی در کشورهای توسعه نیافتۀ آفریقا و آسیا که نصف جمعیت جهان را در بر می­گیرند، هستیم. یکی از عوامل دردناک تاریخی این وضع در این کشورها رد و طرد اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی و شیوع “پان ایسم” (شوونیسم ملٌی و آپارتاید فراگیر اتنیکی Ethnically) بویژه در دورۀ بعد از پایان “جنگ سرد” (2004-1990) است.

شکل گیری تاریخی ملٌیت­های متنوع ساکن ایران

نزدیک به 9 هزار سال پیش، ساکنین اصلی فلات ایران از مرحلۀ شکار وجمع­آوری دانه­ها و گیاهان و میوه­ها و غارنشینی گذر کرده و روستانشین شدند. آنها هزاران سال بعد ازکشف آتش و حفظ آن و کسب قابلیت در زراعت و ماهیگیری، اهلی کردن بعضی از حیوانات، سفال­سازی و خانه­سازی و غیره توانستند وارد مرحلۀ جدیدی از روند تولیدی شوند که در سیر تاریخی آن همبستگی و اشتراک خونی و طایفه­ای در میان ساکنین ایران کنونی به همبستگی فبیله­ای و سپس به اتحاد قبایل و عشایر و بعد ازآن از اتحاد قبایل به اقوام و ایلات و بالاخره از ایلات به ملٌیت­های مشخص تحول پیدا کردند.2

در آغاز قرن نوزدهم که هنوز ایران مورد تجاوز و یورش نیروهای استعمارگر قرار نگرفته بود، جمعیت ایران چه از لحاظ همبستگی و اشتراک اتنیکی و ملٌی و چه از نظر رشد اقتصادی و فرهنگی همگون نبود. ساکنین ایران درآغاز عهد قاجاریه متعلق به انواع متنوع قومی و ایلاتی بودند که بزبانهای تحلیلی (آریائی: چون فارسی، کردی، بلوچی، لری، بختیاری، گیلکی و مازنی، تاتی و طالشی و افغانی وهزاره و غیره)، زبانهای التصاقی (ترکی: آذربایجانی، ترکمنی، قشقائی، افشاری و تیموری وغیره)، زبانهای قالبی (سامی: عربی، آسوری و عبری و غیره) و بالاخره زبانهای ارمنی و روسی تکلم میکردند. این اقوام و ایلات در پروسۀ ظهور و رشد مناسبات سرمایه داری، تقسیم کار و تشدید تبادل کالا و نفوذ و رقابت قدرتهای استعماری در قرن نوزدهم به ملٌیت­ها و اقلیتهای ملٌی تبدیل گشتند.3 

علیرغم وجود تاریخی و عینی وجوه اشتراک بین این ملٌیت­های متنوع که بدون تردید در ایجاد و حفظ استقلال و هویت ایران بعنوان یک کشور – دولت واحد (Nation-State) نقش مهمی داشته­اند، عروج و گسترش ستم ملٌی توسط هیأتهای حاکمه ایران و اعمال ستم بر اقلیت های ملٌی باعث شد که توازن و تعادل نسبی و دیرپای سنتی میان ملٌیت­های ساکن ایران بهم خورده و مسألۀ ملٌی و مضمون اصلی آن (ستم ملٌی) بتدریج به یک مسألۀ حاد و جدی تبدیل گردد.

رشد پدیدۀ ستم ملٌی در ایران معاصر

 

بدون تردید یک بررسی اجمالی ازسیمای اتنیکی و هویت ملٌیت­های متنوع ساکن ایران به روشنی نشان میدهد که مسألۀ ملٌی در کشوری مثل ایران یک مسئلۀ مهم و پیچیده است که حل آن بر اساس یک مشی دموکراتیک دارای اهمیت حیاتی است. چرا که تا زمانی که ستم ملٌی جای خود را به آزادی ملٌی و احقاق حق تعیین سرنوشت خویش در بین ملٌیت­های گوناگون ندهد، استقرار و تأمین ایران “آزاد و آباد و مستقل و پیشرو” متعلق به تمام ملٌیت­های ساکن ایران غیرممکن خواهد بود.

در ایران اگر چه ستم بر اقلیتهای قومی و مذهبی در دوران قبل از رشد و توسعۀ مناسبات سرمایه­داری اعمال میگشته است و مظاهر گوناگون برتری طلبی قومی از طرف حاکمین مستبد از بهره­کشی و غارت گرفته تا قتل عام و حبس و تبعید فراوان بوده، اما این نوع ستم­ها با نوع ستم ملٌی عصر ما فرق ماهوی داشته­اند 4. ستم ملٌی، بعنوان مضمون اصلی مسئلۀ ملٌی، یک پدیدۀ جدیدی است که از نظر تاریخی معلول و یکی از مظاهر رشد مناسبات سرمایه­داری است. اساسا ستم ملٌی و مبارزه مشخص علیه آن از ویژگیهای عصری است که در آن رشد مناسبات سرمایه داری، تقسیم کار و ازدیاد روزافزون دادوستد کالا بوجود و توسعۀ بازار داخلی اهمیت حیاتی می­بخشد. تسلط بر بازار داخلی و حراست از آن عامل اصلی رقابت بین سرمایه­داران بزرگ ملٌیت­های مختلف گشته و بهمراه خود اجحافات و تبعیض به بار آورده و بالاخره شرایط را برای رشد مبارزات ملٌی توسط ملٌیت مغلوب و تحت ستم فراهم می­سازد.

در اواخر قرن نوزدهم، در ایران به موازات رشد مناسبات سرمایه­داری، بیداری ملٌی در بین ملٌیت­ها، علیرغم سلطۀ اشرافیت قاجار شروع گردید. به میزان رشد رقابت بورژوازی برای تسخیر بازار، جنبش­های ملٌی ملٌیت­های مختلف هم نضج گرفت. مضافا، نفوذ و رقابت نیرهای استعمارگر برای تسلط بر بازارها و مداخلۀ آنان در امور داخلی ایران، مقاومت و مبارزۀ ملٌیت­ها را علیه ستم ملٌی و استثمار تشدید کرد. اشرافیت فئودال – عشیره­ای قاجار هم به علت پوسیدگی درونی و انحطاط اقتصادی – اجتماعی­اش و هم به علت وابستگی­اش به استعمار روس و انگلیس قادر نبود که در برابر مبارزات مردم و ملٌیت­های تحت ستم مقاومت نماید.

علیرغم کلیۀ ترفندها و وحشیگریهای روسیۀ تزاری و امپراطوری انگلیس و دربار قاجار و استعمار، مشروطیت چون طوفانی در گرفت و ضربات کاری و تعیین کننده­ای را بر حاکمیت فاسد قاجار و استعمار روس و انگلیس فرو کوبید. با اینکه این انقلاب نتوانست به پیروزی کامل بیانجامد ولی جریانات جنگ جهانی اول، سقوط تزاریسم روس و پیروزی انقلاب اکتبر 1917 به تجاوزات و نفوذ روسیۀ تزاری در ایران خاتمه داده و شرایط را برای انقلاب توده­های زحمتکش و مبارز ملٌیت­ها در آذربایجان، گیلان و خراسان فراهم ساخت.

امپریالیسم انگلیس که صحنه را از رقیب خود (روسیۀ تزاری) خالی دیده بود، بخاطر مقابله با انقلاب خلقهای ایران در آذربایجان و گیلان و خراسان از یک طرف و محاصرۀ جمهوری شوروی جوان از طرف دیگر، دست به ایجاد یک حکومت متمرکز و قوی در ایران زد.  انگلیسها طبعا نمیتوانستند به ایجاد یک حکومت مرکزی و متحد از طریق آزادی و صلح و متحد نمودن دمکراتیک ملٌیت­ها و اقلیتهای ملٌی نایل گردند. زیرا آزادی و صلح و دمکراسی باعث شکوفائی بیشتر مبارزات توده­ای و ملٌی می­گردید که به نوبه خود به منافع انگلیسها صدمه وارد میکرد. این بود که اولیای امور در لندن دست به بسط ارتجاع و دیکتاتوری در ایران زدند که تا از طریق ستم و تجاوز به سرکوب جنبش­های ملٌی پرداخته و یک دولت متمرکز و وابسته بخود را بوجود آورند.

  در ایجاد یک حکومت متمرکز و واحد در تهران، انگلیسها در سرکوب جنبش­های رهاییبخش ملٌیت­های ایران مددکار مؤثری در شوونیسم و ناسیونالیسم ارتجاعی پیدا کردند. رضاخان (که در نیروی استعماری قزاق تربیت شده و قساوت و زورگویی را در مکتب تزاریسم لیاخوف­ها و شاپشال­ها آموخته و پس از سرنگونی تزارها به خدمت امپریالیسم انگلیس در ایران درآمده بود) بهترین مهره بود. او به نمایندگی شوونیسم و ناسیونالیسم ارتجاعی، منویات انگلیس را از طریق یک کودتای نظامی درایران پیاده کرد.5

  بعد از کودتای سوم اسفند 1299 (21 فوریه 1921) رضاخان در حالیکه پرچم افتخار رهایی ملٌی خلقهای ایران در آذربایجان، گیلان و خراسان با سرنیزه­های انگلیسی درید، علم پارۀ ناسیونالیسم ارتجاعی و شوونیسم فارس را بلند کرد تا بتواند از طریق اعمال دیکتاتوری ضد خلقی و استقرار “هژمونی فرهنگی” بخشی از مردم و بویژه بخشی از ملٌیت فارس را فریب داده و بدنبال خود بکشاند.

بعد از سرکوب جنبش ملٌیت ترکان آذربایجان، رضاخان خلق کرد را تحت عنوان “مبارزه با اشرار” قتل­عام کرد و سپس بر سینۀ سپهبد احمد امیراحمدی به پاس کشتار وحشیانه در لرستان مدالهای افتخار جنگی زد. وحشیگری­های سپهبد امان الله جهانبانی که مأمور ریختن خون بلوچهای زحمتکش بر پهنۀ بلوچستان ایران بود، هنوز هم بعد از گذشت هشتاد سال زبانزد خاص و عام در آن دیار است. رضاخان در ادامۀ سیاست شوونیستی و ضد ملٌی خود به بهانۀ سرکوب “راهزنان” با قساوت بی­حدی ترکمن­ها را در شمال مرکزی ایران قتل­عام نموده و کلیۀ سرزمین­های آنها را بزور تصاحب کرد. افسران رضاخان بعد از شکستن مقاومت و روحیۀ مبارز ترکمنها، به زنان ترکمن تجاوز کرده و سالها هر نوع آزادی را از ملت ترکمن سلب کردند. تسویه حساب رضاخان با شیخ خزعل تنها تسویه حساب یک فئودال فارس با یک فئودال عرب (که تحت حمایت انگلیس در خوزستان بوده و اکنون می­بایست بساطش به نفع ایجاد یک حکومت مرکزی و واحد برچیده شود) نبود، بلکه برانداختن بساط شیخ خزعل تشدید به زنجیرکشیدن اعراب زحمتکش و آزادیخواه و ازدیاد تبعیض و تحقیر و آزار آنان بود.6 بطور کلی تهاجم و تجاوز علیه ملٌیت­های غیرفارس در عصر عروج رضاخان به قلۀ دیکتاتوری نظامی به رشد اندیشه­های پان ایرانیستی و تمایلات شوونیستی در سالهای قبل و بعد از جنگ جهانی در ایران دامن زد.

   رژیم رضا شاه بعد از قلع و قمع آزادیخواهان و کشتار مبارزان و ملٌیت­های مختلف دست به یک سلسله فعالیتهای فرهنگی و تبلیغاتی زد تا بدینوسیله با اشاعۀ نظرگاه شوونیستی “نژاد برتر آریائی” هژمونی فرهنگی خود را در سراسر ایران بسط دهد. در دهۀ 1930، با رشد فاشیزم “نژاد آریائی” در اروپای باختری و روی کارآمدن حزب نازی به رهبری آدولف هیتلر در آلمان، رضاشاه و طرفدارانش با کسب حمایت از فاشیستهای اروپا، به یورشهای فرهنگی و نژادپرستانۀ خود علیه ملٌیت­های متنوع ایران شدت بخشیدند. در این دوره، اتخاذ سیاست درهای باز توسط رژیم باعث گردید که اندیشه­های فاشیستی توسط آلمانیهای نازی به ایران رسوخ کرده و به رشد بیشتر ایده­های شوونیست آریایی دامن زند. تحت تأثیر اندیشه­های برتری طلبانۀ نازیها، عده­ای از ایرانیان متمول و فئودال طرفدار سلطنت به فاشیزم کشش پیدا کرده و به میزان اعمال خود در ایالات اقلیت نشین بر علیه ملٌیت­های غیرفارس افزودند. در این امر رژیم و طرفدارانش موفق شدند که عد­ه­ای از روشنفکران و علمای مذهبی را نیز با خود همداستان سازند.7

نویسندگان طرفدار رژیم در این زمان، کسانی چون محمود افشار سردبیر مجلۀ “آینده”، محمد حجازی نویسندۀ معروف نوولهای “آئینه”، “زیبا” و “هما” و علی دشتی از پایه­گذاران حزب سلطنت­طلب “ایران نو” بودند که پایه­های نفوذ و رشد بیشتر اندیشه­های شوونیستی را در بین مردم ایجاد کردند. در ضمن محفلهای فرهنگی رژیم در دهۀ 1930 مثل “سازمان پرورش افکار” و “پرورش جوانان” با اشاعۀ شعائری چون “خدا، شاه، میهن” و تئوریهای شوونیستی چون “کشور واحد، زبان واحد، ملت واحد” کوشیدند که برتری “نژادی” و سلطۀ فرهنگی آریایی­ها را بر دیگر ملٌیت­های ساکن ایران تحمیل کرده و شرایط را برای ایجاد جو نژادپرستی و نفوذ بیشتر اندیشه­های فاشیزم آلمانی در ایران فراهم سازند. خصلت شوونیستی سیاست دولت در مناسبات آن با ملٌیت­ها و اقلیتهای ملٌی در قوانینی که به تصویب مجلسهای فرمایشی می­گذشت و همچنین در نوشته­های نویسندگان بطرزی روشن منعکس بود.

در سالهای 1937 و 1938 (1316 و 1317 خورشیدی) به موجب قوانین مصوبۀ مجلس شورای ملٌی (دورۀ یازدهم) تجدید تقسیم­بندی کشور ایران به واحدهای اداری عملٌی گردید. مناطق مسکونی از طرف ملٌیت­های ترکان آذربایجانی، کردی، بلوچی، لری و بختیاری به استانها و شهرستانهای مختلف تقسیم شدند و ایالات مورد اقامت این ملٌیت­ها منحل گردیدند. این امر در نوشته­های نویسندگان نیز هویدا بود. در نوشته­های این دوره، ملٌیت­های متنوع ایران به مثابه ملٌیت و یا اقلیت ملٌی شناخته نشدند بلکه بعنوان ایرانیانی که با فارسها ملٌیتی واحد را تشکیل میدهند، قلمداد گردیدند. جو شوونیستی و ایده­های فاشیستی بقدری در این دوره بر جامعه حاکم شد که نویسندگان سرشناس یا عمدا و یا به جهت عدم اطلاع، “اشتراک ملٌی” را با “اشتراک کشوری” یکی دانسته و ایرانیت و ایرانی بودن را به آریایی (فارس) بودن و فارسی حرف زدن نسبت دادند. مثلا علی اصغر حکمت یکی از رجال سیاسی و اجتماعی آن دوره نوشت که “در برخی از نواحی جداگانۀ آذربایجان و دیگر مناطق مرزی، دهاقین و کوچ­نشینان به لهجه­هایی که ترکیبی از زبانهای فارسی با ترکی و عربی است، تکلم می­کنند. لیکن اکثریت قریب به اتفاق جمعیت کشور (در حدود 95%) بزبان فارسی معاصر صحبت می­کنند و تنها از خط فارسی معاصر برای نوشتن استفاده می­کنند.8  روزنامۀ “ستاره” یکی از نشریات مهم روزانه در این دوره نوشت که “کردها، لرها، بلوچها و دیگر ایلات، ایرانیان اصیلند با زبان واحد و تنها دارای تفاوت لهجه­ای می­باشند.” 9

محمود افشار یکی از معروفترین ژورنالیستهای این دوره و صاحب­نظر در مسائل سیاسی در مجلۀ “آینده” که به سردبیری خود او منتشر میشد، به تبلیغ استقرار یک دولت و کشور متمرکز و واحد براساس زبان و ملت واحد پرداخته و طی مقالاتی اعلام کرد که هدف ایرانیان “وحدت ملٌی” است و تنها رسیدن به این هدف بسط و گسترش زبان فارسی در مناطق اقلیت­ نشین از طریق نابودی آداب و رسوم کردی، لری، قشقایی و عربی درآن مناطق است. او نوشت که ایرانیان از طرف یک رشته خطرات – “خطر سرخ” (شوروی)، “خطر زرد”(ترکها)، “خطرسبز”(عربها) و “خطر سیاه” (سادات) – مورد تهدید واقعی قرار گرفته­اند. او در یکی از مقالات خود تأکید کرد که تنها راه نجات و مقابله با این خطرات بسط زبان فارسی در بین اقلیتهای غیر فارس و انتقال عربها و ترکها از ایالات مرزی به مناطق داخلی کشور است. 10

   احمد کسروی، مورخ معروف، در پیروی از این جریانات پان ایرانیستی کتابی تحت عنوان “آذری یا زبان باستان آذربایجان” نوشت تا ثابت کند که زبان کنونی ترکی آذری یک زبان بیگانه است که توسط بیگانگان تاتار بر مردم آذربایجان تحمیل شده است و باید به هر نحوی که شده توسط زبان فارسی جابجا گردد.11 کسروی در نوشته­ها و کتابهای دیگر خود موضع گرفت که علت اصلی عقب ماندگی ایران وجود زبانها، عادات و خلقیات متفاوت در بین ایرانیان است که از ایجاد و رشد وحدت ملٌی جلوگیری می­کنند.12

  تمایلات شوونیستی و شیوع ایده­های پان ایرانیستی بقدری در این دوره (دهۀ 20 و 30 قرن بیستم) بین نویسندگان و شاعران و محققین شدید بود که حتی سالها بعد از سرنگونی رژیم رضاشاه و آغاز آزادیهای نسبی دمکراتیک همچنان در نوشته­ها و نظرات نویسندگان و شاعران نمودار بود. ملک­الشعرای بهار که خود سابقۀ آزادیخواهی داشته و در دورۀ رضا شاه مزۀ استبداد را چشیده بود، در مقابل خواست توده­های مردم آذربایجان در مورد حق تحصیل و تدریس بزبان ترکی آذربایجانی در مدارس آذربایجان این چنین نوشت:

  “… ایکاش مردم آذربایجان لااقل زبان تات­های قفقاز یا فارسی­گویان خود آذربایجان را بعنوان زبان ملٌی احیا می­نمودند و ما خود را راضی می­کردیم که زبان “آذری” که یک لهجه قدیمی است، دوباره بدست فرزندان خود احیاء می­شود. اما به کدام دلخوشی می­توانیم راضی شویم که آقایان زبان تحمیلی فاتحان تاتار را بر زبان اجداد و نیاکان ما رجحان می­نهند.” 13

 شایان توجه است که ملک الشعرای بهار که خود شاعری توانا و در ضمن در دورۀ کابینۀ قوام السلطنه وزیر فرهنگ ایران بود، زبان ترکی آذربایجانی را “تاتار” خوانده و در ضمن معتقد بود که این زبان را مردم آذربایجان بزبان اجداد و نیاکان خود ترجیح داده­اند. ملک الشعرای بهار که تفاوت و تمایزی بین زبان تاتار و زبان ترکی آذربایجانی نمی­دید، بحث خود را درآن مقاله پی می­گیرد ودر مقایسه با زبان فارسی چنین ادامه میدهد:

  “…حال آمدیم و گفتیم که زبان ترکی لهجۀ محلی آذربایجان است. بسیار خوب کسی حرفی ندارد، این زبان مادری را کسی نمی­خواهد از شما بگیرد. اما آیا فکر کرده­اید که دامنۀ زبان وسیع دری با آن همه ادبیات عالمگیر و آن همه کتابهای مفید و آن همه مفاخر تاریخی که فعلا نیز هموطنان شما در همۀ ایران به آن زبان تکلم می­کنند و استعدادهای عجیب و غریبی که در خود آذربایجان از این زبان ادبی بروز کرده و می­کند، چه عیب دارد که باید در پی احیای زبانی برآیید که نه سابقۀ ادبیات جهانی دارد و نه بزرگانی در علم و ادب پرورده و امروز می­پرورد؟ “14

   در این مقاله بهار “فرض” می­کند که مردم آذربایجان بزبان ترکی آذربایجانی تکلم می­کنند. او با این بیانات و نظرات نشان می­دهد که چگونه حتی پاره­ای از روشنفکران، تحت تأثیر جو شوونیستی و برتری­طلبی­های رژیم و تبلیغات پان ایرانیستی قرار داشتند. بهار تحت تأثیر این جو و شعار تنگ نظرانۀ “کشور واحد، ملت واحد و زبان واحد” بعنوان وزیر فرهنگ وقت در سال 1924 بطور رسمی اعلام کرد که در ایران بهترین وسیله برای ایجاد وحدت ملٌی همانا بسط و گسترش زبان فارسی است که “عالمگیر” است. دراین رهگذر، بهار تنها نبود. عباس اقبال آشتیانی، محقق و مورخ نامدار ادبیات فارسی، نیز مثل بهار بر این عقیده بود که زبان ترکی یک زبان بیگانه است که بر مردم ایلات شمالی ایران توسط مهاجمین وحشی مغول اعمال گردیده است. 15

   در واقع شوونیسم ملٌی حاکم بر ادبیات کنونی ارثیۀ ننگینی است که نویسندگان و محققین پان ایرانیست از دوران پهلوی ها به ارث برده­اند. مروری به نوشته­ها و آثار نویسندگان در شصت سال گذشته نشان میدهد که اکثر این نویسندگان نه تنها حق تعیین سرنوشت فرهنگی ملٌیت های متنوع ایران را به رسمیت نمی­شناسند بلکه در زیر بیرق “وحدت ملٌی” و یا در زیر پوشش­هایی چون “یکپارچگی” و “امنیت کشور” به نفی موجودیت این ملٌیت ها پرداخته و ادعا می­کنند که زبانهای بلوچی، لری، بختیاری و گیلکی زبان نبوده بلکه “لهجه­های محلی زبان فارسی” هستند. و یا این که ترکی آذری، ترکمنی و عربی، زبان بیگانگان بوده و توسط اعراب و مغولان بر خلقهای ایران تحمیل شده­اند. این نویسندگان ایرانی بودن را با آریایی بودن و تکلم بزبان فارسی یکی دانسته و “اشتراک ملٌی” را با “اشتراک کشوری” یکسان تلقی می­کنند.16

چند مؤلفه درباره مساله ملی

 

دراینجا لازم است که به چند نکتۀ مهم مربوط به این بحث اشاره بشود:

نخست اینکه در این مبحث، عموما از واژه “قوم” و مفاهیمی چون قوم، احزاب قومی، قوم گرا و… پرهیز شده است. استفاده از آنها به دوران پیشاسرمایه­داری تعلق دارد و ما امروز در مرحله سرمایه­داری عصر جدید زندگی میکنیم. دراین مرحله از رشد، در جوامعی که در آن مناسبات سرمایه­داری رواج پیدا میکند، اشتراک گروهی نیز بتدریج از “قوم” و “ایل” به “ملٌیت” و “ملت” تکامل میابد.

دوم اینکه کلمه “ملٌیت” و مفهوم آن نباید با مفهوم واژه “ملت – دولت” (Nation-State) یکی فرض شود زیرا باهم دیگر تفاوتهای اساسی دارند. در عصر جدید، اکثر ملت­های جهان (مثل “ملت” آمریکا، “ملت” انگلستان، “ملت” هندوستان، “ملت” افغانستان، “ملت” عراق و …) همچون “ملت” ایران، تک فرهنگ، تک زبان، تک مذهب، تک ملٌیت و تک نژاد و …نیستند. ملت ایران بعنوان یک واحدِ کشوری (Nation-State)از ملیتها و نه اقوام متنوع تشکیل یافته و به عنوان یک واحد کشوری  به مرحله امروزی خود رسیده است.

سوم اینکه ایران بعنوان یک واقعیت واحد ملت­–­دولت کشوری (Nation-State) در جهان امروز مثل اکثر ملت­–­دولت ها با زبان، دین، مذهب، نژاد و رنگ پوست خاصی تعریف و مشخص نمیشود. بلکه در تعریف ایران بعنوان یک واحد ملت­-دولت­ کشوری مولفه­های معین و مشخص  تاریخی – اشتراکی بکار برده میشوند که در طول یک زمان طولانی، بویژه در صد سال گذشته، در متن و بطن جامعه رشد یافته­اند. این مؤلفه­ها و ویژگیهای تاریخی – اشتراکی متنوع و متعدد هستند. همانطور که در بخش جمعبندیها و نتیجه­گیری ملاحظه خواهید فرمود، سه مؤلفه اصلی مردم ایران در تاریخ معاصر بویژه در صد سال گذشته، مؤلفه­های تاریخی استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی بوده­اند.

جمعبندی و نتیجه­گیری­ها: مسأله ملٌی و امپریالیسم

   ایران کشوری کثیرالمله و مسکن ملٌیت­های متنوع فارس، ترک، کرد، بلوچ، لر، کرد، ترکمن، گیلک، مازنی، آسوری، ارمنی و … است. این ملٌیت­ها ضمن داشتن وجود “اشتراکی اتنیکی” متمایز (مانند زبان، فرهنگ، خلقیات و…) وجوه “اشتراک کشوری” دولتی و تاریخی را نیز با هم دارا هستند که زندگی مشترک و همبستگی آنها را در طول تاریخ پر از فراز و نشیب و پر تلاطم ایران میسر ساخته است. آنها در سرزمین پیوسته­ای در فلات کوهستانی و آفتاب زده ایران زیسته و هر یک به نوعی برای استقرار استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی مبارزه کرده و حق ایرانی بودن را کسب کرده­اند. این ملٌیت­های متنوع (چه آنهاییکه در اکثریت­اند و چه آنهائیکه در پانصد و یا صد سال اخیر ساکن ایران شده­اند) در نتیجه جانفشانی­ها و قربانیها با خون خود درخت کهنسال استقلال کشور ایران را آبیاری کرده­اند و امروزه باید همه آنها حقوق مساوی بویژه در مسایل ملٌی و فرهنگی، داشته باشند.

  این یک واقعیت تاریخی است که ستم ملٌی (مضمون اصلی مسأله ملٌی) در ایران توسط دولت های­متمرکز و مستبد از دیر باز موجود بوده و در صد سال گذشته با گسترش مناسبات سرمایه­داری بویژه در حیطه­های تبادل کالا و تقسیم کار، به شدیدترین وجهی توسط حاکمیت رژیم پهلوی و سپس جمهوری اسلامی اعمال گشته است.

   به موازات ازدیاد ستم ملٌی، بیداری ملٌی و مبارزه در راه احقاق حقوق فرهنگی و ملٌی نیز از سوی ملٌیت­های مختلف ایران بتدریج از بعد از دوره انقلاب مشروطیت در صحنه سیاسی ایران بروز و رشد یافت. پیروزی انقلاب اکتبر 1917 در روسیه و به رسمیت شناختن “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” زمینه را برای رشد بیشتر مبارزات ملٌیت­های متنوع ساکن ایران مهیا ساخت. بعد از پایان جنگ جهانی دوم مبارزات ملٌیت­گرائی در راه رفع ستم ملٌی و احقاق حقوق ملٌی توسط سازمانها و احزاب متعلق به ملٌیت­های مختلف ساکن ایران تشدید یافت که تا انقراض سلسله پهلوی در انقلاب بهمن 1357 در گوشه و کنار ایران ادامه داشت.

   این یک واقعیت است که در حال حاضر جهان بسوی پذیرش اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی، اصل تنوع و تکثر ملٌی و مذهبی و نژادی و حنسی پیش رفته و یکپارچگی و یکسان­سازی دولتی و کشوری با توسل به اهرم سرکوب و ستم ملٌی کارآرائی خود را بیش از پیش از دست داده است.  امروزه تلاش در جهت دستیابی به هویت ملٌی و فرهنگی و برخورداری از اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی خواست اکثریت ملٌیت­های گوناگون در تمامی کشورهایی است که مثل ایران دارای ساختاری چند فرهنگی و چند ملٌیتی­اند. به گمان نگارنده، اتخاد راه حلهای مناسب و دموکراتیک در جهت رفع هر نوع ستم ملٌی و اجرای اصل حق تعیین سرنوشت ملٌی برای ملٌیت­های متنوع ساکن ایران از یکسو و حفظ همبستگی کشوری – دولتی ایران (Nation-State) از طریق ایجاد اتحاد داوطلبانه بین این ملٌیت ها از سوی دیگر، یکی از پیش­زمینه­های اساسی برای ایجاد جامعه­ای دموکراتیک و آباد و آزاد از نظام جهانی سرمایه در ایران است.

   بدون تردید بورژوازی ایران (چه در حاکمیت و چه در آپوزیسیون) هم از نظر تاریخی و هم از نظر سیاسی و هم بخاطر وابستگی به نحله­های مسلکی و عقیدتی اروپا­مدارانه و یا مذهبی قادر به ایجاد آن پیش زمینه نیست. در نتیجه این وظیفۀ تاریخی و مبرم بدوش نیروهای برابری­طلب، دموکراتیک و استقلال­خواه میافتد که در رابطه با آینده ایران راه خود را از جناحها و سازمانهایی مثل “محافظه­کاران” و “اصلاح­طلبان” در قدرت از یکسو و با سلطنت­طلبان، جمهوریخواهان، جبهه ملٌی­ها و … از سوی دیگر جدا کرده و با مواضع آنها بویژه در رابطه با عملکرد نظامی جهانی سرمایه و در در راس آن آمریکا، مرزبندی شفاف بنمایند.

نیروهای برابری­طلب و در رأس آنها چپ­های مارکسیست همراه با نیروهای دموکراتیک و استقلال­خواه ایران که خواهان قطع و دفع هر نوع ستم و استثمار طبقاتی و گسست قطعی و نهائی پیوندهای وابستگی از محور نظام جهانی سرمایه هستند، باید برای تحقق آزادی­ها و خواسته­های ملٌیت­های متنوع ساکن ایران و براساس یک مشی دموکراتیک – مشارکتی و مشورتی مبارزه کنند. از طرف دیگر این نیروها در حین مبارزه برای تحقق آزادیهای ملٌی و اصل حق تعیین سرنوشت باید مجدا پدیده فلاکت بار شوونیسم را نیز دقیقا به حساب آورده و علیه آن به مبارزه و افشاگری برخیزند. زیرا بنظر نگارنده حق تعیین سرنوشت و کسب آزادیهای فرهنگی و ملٌی در تعارض آشکار و آشتی ­ناپذیر با پدیده و عملکرد شوونیسم که سالها توسط خود رژیم­های پهلوی و جمهوری اسلامی در ایران ترویج و تبلیغ شده است، قرار دارد. بویژه اگر توجه کنیم که بروز پدیده شوونیسم رایج در عصر بعد از پایان دوره “جنگ سرد” و یکه تازی آمریکا در قله نظام جهانی سرمایه رابطه تنگاتنگ با تشدید روند جهانی­شدن سرمایه و شیوع تئوریهای ویرانساز و خانمان­سوزی چون “پایان تاریخ” و “برخورد تمدن­ها” توسط نئوکانهای حاکم در رژیم بوش داشته و اساسا از عوارض گلوبولیزاسیون محسوب میشود.

پایان

 پی نویس ها

1- برای نمونه، رجوع کنید به: یونس پارسا بناب، ” ملاحظاتی درباره مسئله ملٌی و مضامین آن” در نشریه “شهروند” سال دوازدهم، شماره 611 (15 فروردین 1382).

2- ایرج اسکندری، “در تاریکی هزارها” پاریس 1363،صفحات22-12.

3- کاظم ودیعی “مقدمه بر جغرافیای انسانی ایران،” تهران 1349.

4- همانجا.

5- یونس پارسا بناب، “استقلال و وابستگی” در دو جلد، نیویورک 1361، جلد اول، صفحات 94-85.

6- حسین مکی، “تاریخ بیست ساله ایران،” در سه جلد، تهران،1326-1323، جلد سوم، صفحات 180-158.

7- اسماعیل رائین، “مأمور مخفی هیتلر در ایران،” در مجله “تهران مصور،” شماره 1279(دوم فروردین 1347).

8- جواد هیئت، “سیری در زبان و لهجه­ها ترکی،” تهران، 1366، صفحات 282-281.

9- روزنامه”ستاره” 9 خرداد 1312.

10- محمود افشار، “مسأله ملٌی و وحدت ملٌی در ایران،” در مجٌله “آینده،” شماره 2 (آبان 1305).

11- احمد کسروی ، “زبان آذری یا زبان باستان آذربایجان،” تهران 1320.

12- برای نمونه، رجوع کنید به : احمد کسروی، “باز درباره آذربایجان،”

13- محمد (ملک الشعرای بهار)، “فرقه دموکرات آذربایجان،” در روزنامه “نبرد” بجای روزنامه “ایران ما،” شماره 124 (26

      شهریور 1324).

14-همانجا.

15- عباس اقبال آشتیانی، “تاریخ مفصل ایران،” تهران 1347.

16- E. Abrahamian، ” ایران بین در انقلاب،” پرینستون، 1982، صفحه 407.

 

Previous article
Next articleMehriban pişik

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here

Recent posts

Recent comments